سفر یزد و ویروس و مریضی ...
سلام عزیز دل مامان ... قربونت برم مامانی که این روزا رو با مریضی و ویروس و ... داری می گذرونی..

پست قبلی که برات گذاشتم اسهال و تب شدید داشتی که به اولین عروسی یزد نرسیدیم . اسهال و تبت بعد دو روز خوب شد
اما خارش های کف پات و دستات ادامه داشت تا شنبه که رفتیم یزد ... من و شما و بابایی و البته خاله مرجان هم باهآمون
بود . اولین سفری بود که همش تو راه خواب بودی و البته یه کم هم تب داشتی .... یزد که رسیدیم گفتم شاید گرمازده شدی
همش بی حال بودی ولی شب هم سرفه های خراب کردی ...
طول روز خوب بودی ولی شبا همش سرفه می کردی تا روز عروسی که با بابایی و مامانی بردیمت دکتر تو یزد (مامانی و خاله
فاطمه هم روز بعد از ما با هواپیما اومدن یزد ) که دکتر گفت حساسیت داری و دو تا شربت واسه حساسیت داد و یه پماد
واسه پاهات ...
شربت ها که هیچ اثری تو روند بهبودیت نکرد و هی بدتر شدی فقط پماد پاهات خوب بود و باعث شد خارش متوقف بشه
و حالا پاهات پوست انداخته ...

خلاصه سینت شدید گرفته بود و سرفه های چرک می کردی حتی دو شب ، دو سه ساعت مدام تو خواب بیدار می شدی و
گریه می کردی تا اینکه دیگه پنج شنبه تصمیم گرفتیم برگردیم ...
نمی دونم آب و هوای یزد بهت نساخته بود یا اوج مریضی و حساسیتت اونجا بود که حسابی هم خودت اذیت شدی هم ما
. و بدتر از همه اینکه جز شیر من هیچی نمی خوردی و مدام می خواستی بغل من باشی و شیر بخوری ....
اما بدترین اتفاقی که البته ختم به خیر شد و تو یزد افتاد گم شدنت بود..
.
یه شب قبل برگشتمون تولد پسر دختر
خاله من بود و همگی به دعوت دختر خالم رفتیم پارک ... وقتی دیگه اخر شب شده بود و از همه خداحافظی کردیم یدفعه من
اول از همه دیدم شما نیستی .... وای که چه لحظات بدی بود هر جا رو نگاه می کردیم نبودی ... هر کس یه طرف رفت
تا پیدات کنه که یدفعه دیدم تقریبا 250 متر جلوتر از جایی که نشسته بودیم ، شما خودت داری میری سمت تاب و
سرسره و زمین بازی پارک .... فقط از اون فاصله که دیدمت دوییدم و بغلت کردم .... بعدم به من میگفتی عباسی ... سرسره
... فقط می تونم بگم خداروشکر که اتفاقی برات نیفتاد تو اون فاصله که خودت تنها بودی ...
خلاصه این که الان که از یزد اومدیم نسبت به اونجا خیلی حالت بهتر شده ولی هم چنان گلوت انگار چرک داره و البته یه چیز
دیگه هم که هست دو هفته ای هست که لثه پایینت باد کرده و به قول معروف دندون زیر چشم و داری در میاری .همه ی اینا
هم تو هم افتاد و باعث شد سفر ایندفعه مون خستگیش به تنم بمونه فقط بازم خداروشکر مامانی اینا بودن و کمک حالم
بودن ...
خدا کنه هر چه زودتر گل من خوب بشی و از شر این ویروس و حساسیت و مریضی و دندون درآوردن راحت بشی گرچه دوباره
کلی زمان می بره تا وزن از دست رفته تو این دو هفته رو ، جبران کنی 
خدا جونم خودت کمک کن یسنا جونم هرچه زودتر بهتر بشه
بریم سراغ عکسهای گل دختری ....
این عکسها پاتو نشون میده بعد از اینکه پوسته پوسته شده بود 



وقتی یسنا گلی هوس میکنه تو کریر پسر خاله من سوار بشه


قربون عروس خودم برم که عین مروارید می درخشید البته با تاج دست ساز مامانیش 





و این هم یسنا جونم و عروسک فایزه دختر خاله من تو یزد که یسنا خانوم خیلی دوسش داشتن و کلی باهاش بازی کردن
این هم ژست های مختلف یسنا و عروسکش ... قربونت برم که تو مریضیت هم لبخند از لبت نمیره .... راستی جدیدا وقتی
یسنا خجالت میکشه زبون شو بیرون میکنه ..













سفر یزد و ویروس و مریضی ... 








